سكوت سرشار از ناگفته هاست.
خواهر زاده ام اول راهنمایی است و چند سالی است در زاهدان زندگی می کنند. امشب به من گفت:« خاله اگه من رئیس جمهور بودم همه سنی ها را می کشتم»
نتیجه مدیریت دوگانه در این گونه مناطق، جز این نیست.
قرار بود سنی و شیعه برادر و خواهر باشند!!!.
می هراسم. از نتیجه این انتخابات می هراسم. نه از نتیجه انتخابات که آن؛ به جای هراس، تمام وجودم را می لرزاند.
می هراسم از حرف هایی که قرار است بعد از انتخابات زده شود، از آنها که همیشه فکر می کنند، همه چیز را فتح می کنند و این بار هم فتح الفتوح کرده اند. از سخنرانی های فاتحانه مقامات می هراسم و بی رودر بایست بگویم، حوصله ام سر ر فته است. خسته شده ام از اینکه، تمام زندگی ام را در دست به دست شدن قدرت، این یا آن، از دست بدهم.
می هراسم از نفرتی که کم کم در من ریشه می گیرد و از همین اول، به حرفه ام که دوستش داشتم رسوخ کرده است، می هراسم.
از زندگی در سرزمین خود، می هراسم. سرزمینی که در آن نه برای من شغلی هست و نه پایگاه اجتماعی، نه بستری برای خواندن و تحقیق و ... گویا من! به اشتباه در این خاک متولد شده ام. می هراسم از زیستن در این سرزمین، که برای داشتن حداقل ها باید بجنگم و در یک جنگ نابرابر پیداست که پیشاپیش شکست خورده ام. می هراسم از این سرزمین که از «ای ایران، ای سرزمین پر گهر» آن تنها شعری مانده که حالا برای تبلیغ هر که بخواهند از آن استفاده می کنند، سرزمینی که هنوز در آن چراغی که به خانه اش رواست به مسجد که نه، حتی دورتر افروخته می شود.... می هراسم از هزار بار تکرار «ملت بزرگ ایران»، «مردم بزرگ ایران»، تمام وجودم می لرزد از اینهمه دروغ، ریا و حماقت که همه چیز را به قرن ها قبل باز می گرداند.
نامه جدید خانم فاطمه رجبی در مورد رنگ سبز براي هواداران مير حسين موسوي، بهانه ای شد تا نامه های دیگرشان را هم بخوانم و تمام مدت فکر می کردم چقدر با تفکر این آدم و دیگرانی که مثل او می اندیشند، غریبه ام. مگر ما اهل یک خاک و دیار نیستیم! پس چرا حتی نمی خواهند از خانواده سادات بودن میر حسین موسوی را بپذیرند، اینها که این همه داعیه اسلام و دین دارند؟!. می هراسم از این نگاه جزمی و دگماتیسمی وحماقت زده، می هراسم و دروغ چرا، از زندان و شکنجه هم، و می دانم کلید در همه زندان ها هم، به دست همین تفکر است، از نوشتن می ترسم. پس چرا استادان محترم دانشگاه در کلاسهای روزنامهنگاری از این چیزها حرفی نزدند؟ چرا نگفتند، قرار است در کشوری روزنامهنگاری کنیم که سنگ را می بندند و سگ را رها؟؟؟!!!
با این همه بگذارید، بگویم از این انتخابات بیش از همه می هراسم. آنها که دوباره به عشق خاتمی به استادیوم آزادی رفتند و سالگرد دوم خرداد را جشن گرفتند، آنها که به عشق، حال و هوای آن زمان، این بار نوار سبز به مچ بسته اند و ... می هراسم از فردای روز انتخابات، از آنکسی که با خبر وزارت کشور از صندوق درآید و آن وقت ... از آنچه همین جوان های یک بار شکست خورده، خواهند دید، میهراسم. از آنچه که در هواداری می اندیشند و آنچه در عمل خواهند دید، می هراسم.
هنوز تحلیل کلاس جامعه شناسی سیاسی ،«خاتمی؛ سوپاپ اطمینان» از یادم نرفته است... محسن مخملباف در نامه ای که چند روز پیش منتشر شد، نوشت که طرفداران خاتمی، او را صفر یا صدی قبول کرده بودند و این اشتباه بود، حالا من بین همه دوستان مطبوعاتی خود می بینم که میر حسین را همین گونه قبول کرده اند.
می هراسم از روزی که سقوط از پله های صد آغاز شود.
حال حکایت استفاده ابزاری از موسیقی کردی است که این روزها از در و دیوار تلویزیون می بارد .
این همه سال هیچ وقت خبری از این قومیت نبود و اتفاقا مطرود بوده اند ولی حالا تلویزیون به بدترین وجه از آن استفاده می کند....
این خوان پر نعمت نفت که گسترده شده چقدر مهمان دارد. از رنگ رز و بشکه ساز تا به قول خودشان اپراتور نفتی....
هیچ خبری از آنهایی که در ظل گرمای عسلویه کار می کنند و این پروژه ها را به اینجا می رساننند نبودُ آدم از بی معرفتی نظام سرمایه داری چندشش می شود. پا می گذارد روی گرده کارگر و می رود بالا بدون توجه با اینکه تو چشم اونی که پایینه داره خاک می ریزه....
یک نمایشگاه عکس یکصد سالگی نفت هم بود که می خواست نشون بده ما سال های سال تنها کارگر انگلیسی ها بودیم و ... ولی واقعا به طرز توهین آمیزی تکرار می کرد کارگر بختیاری. انگار کارگر بختیاری از سر میل تن داده به اینکه پایه دوربین مهندس انگلیسی رو به دوش بکشه... این طور نیست وقتی ملتی رو گشنه و بیسواد نگهداری اون مجبوره هر جور که شده خودش رو سیر کنه. اولین راه هم کارگریه.فروختن زور بازو.
فکر می کنید از این سال های به قول خودشون پر افتخار از این عکس ها چاپ نمی شه؟ احتمالا نه . چون این سال ها با بیع متقابل دادن چاه هامون رو بتراشن و ببرن. خودشون هم تو سایه نشستن و ...

در این شماره مجله جامعه به شومنیسم در روانشناسی پرداخته ایم به ویژه به پرونده کاری آقای آزمندیان. زهرا آران يكي از خبرنگاران اين مجله بود كه خيلي خوب كار كرد و واقعا كارش احسنت داشت. آقاي آزمنديان با اینهمه ادعای آرامش و موفقیت و شاخه گل و ادعاِ خبرنگار ما رو از مصاحبه بیرون کرد و عکاس رو راه نداد و ...
این مجله رو بخونید .خوشحال می شم از نظراتتون مطلع بشم.
اما نشریه سیویر که منتشر شد روی وبلاگم می ذارم...
باورت می شه توی شهر به این بزرگی و درندشت که راحت ترین کار تو اون گم شدنه دو نفر کوچه ای برای بوسه های مخفی داشته باشن!
گمش کرده بود. نمی دونم چرا؟ دوباره پیداش کرد. اما این بار بدون بوسه
و حتی بدون شریک اون بوسه های مخفی.
(شاید یک روز ادامه اش را بنویسم)

